« برادر ، خواهر، ما بدهکاریم !!! »
باسمه تعالی
« برادر ، خواهر، ما بدهکاریم !!! »
سال هاست که آسمان، کوچ غریبشان را بر شانه هایمان، پرنده می تکاند و آفتاب، مسیرچشمانشان را با انگشت نشان می دهد و می گرید. سال هاست که رفته اند و بادها، بوی پیراهنشان را بر خاکریزهای بسیار، مویه می کنند. آنان انعکاس روشن خورشید در رودخانه های سرخ حماسه اند. دلشان، دریا می نوشت و نگاهشان، توفان می سرود.
برخاستند؛ آن هنگام که نفس های سرما، پنجره ها را سیاه کرده بود و شهر، می رفت که در اضطراب ثانیه های تجاوز، کمر خم کند. برخاستند و با قدم های استوارشان در رگ های وطن، خون زندگی جاری شد. پلاک برگردن و چفیه بر شانه، جاده های صلابت را پشت سر گذاشتند و خاک را لبخند كاشتند. پا در رکاب ستاره و باران ، آسمان عشق را تا دورترین ها درنوردیدند و اینک ، ما مانده ایم و این خاک مردابی. ما مانده ایم و تکثیر بی وقفه ابرهای خاکستري. رفته اند و باران ها را با خود برده اند و فصل هایمان ، بی جوانه و آفتاب مانده اند.
کوچه های شهر را که ورق می زنم ، نامشان را بر پیشانی افتخار این سرزمین، درخشان می یابم تقویم ها جفا کرده اند، اگر تنها به چند روز برای شهیدان بسنده کنند. قلم های منظوم اگر کم بگذارند، در حق خون ، کوتاهی کرده اند.
پوتین ها فقط اندکی از رشادت بچه ها را پیش بردند. معبرها فقط مقداری باریک ، برای شناخت آنان گام برداشتند. کوله های همت آنان ، واکنش سبزی بود در برابر خزان زدگی و هجوم اتفاقِ پاییز. آنجا که آنان رفته بودند، چشم های ما، حرفی برای گفتن نداشت.همه حرف ها را با لبخند و گریه ها می زدند.خاکریزها، گواه خوبی هستند بر اشک های چکیده از دعای کمیل شان. شب های جمعه بعد از آنها، تاولی است بر گام های نرفته ما. اُنس با واژه های دنیایی، برای لب های ما ماند و شگفتا از آنان که در جبهه ، با لحن های متفاوت ، استقامت را به شعر درآوردند! آنگاه که مفاتیح یا اسلحه به دست می گرفتند، غزل هایی از ملکوت، در چهار گوشه سنگر گُل می کرد.
برادر! خواهر! ما بدهکاريم! ما به آن روزها و شب ها بدهکاريم.
ما به آن مادر و پدر که با اشک و گريه، فرزندشان را روانه جبهه کردند، بدهکاريم.
به آن خانمي که بغضش را درگلو خفه کرد تا سد راه شوهرش نشود، به آن نوزاد سه ماهه که حسرت گفتن کلمه «بابا» را تا هميشه بر دل خواهد داشت، بدهکاريم.
به مظلوميت آن شهيدي که دلش براي تنها دخترش تنگ ميشد، اما فرصت بازگشت به خانه را نداشت، بدهکاريم.
به بزرگي و غرور آن امير ارتش که به او گفتند دخترت روي تخت بيمارستان منتظر ديدن توست، برگرد، اما او بخاطر صدها جوان هم سن و سال دخترش حاضر به ترک جبهه نشد و تنها زماني به خانه برگشت، که جسد دخترش را دفن کرده بودند!… ما بدهکاريم.
ما به اندازه قطرات اشک مادران و همسران ، به اندازه قطرات خون به ناحق ريخته ، بدهکاريم.
به مظلوميت، معصوميت دختران و پسران بابا نديده ، به گريههاي شبانگاه همسران شوهر از دست داده ، بدهکاريم.
به بزرگي پيرمردي که کمر خم نکرد و بر جنازه تنها فرزندش نماز خواند، بدهکاريم.
ما به نام هزاران هزار شهيد، جانباز، اسير، به هزاران هزار خانواده، هزاران هزار پدر و مادر، هزاران هزار کوچه که نام شهيد را بر آن گذاشتهاند، بدهکاريم.
ما به امام (ره)، به ايران و به اسلام بدهکاريم…..
یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد
